PURELOVE
كلي كار عقب افتاده اولين چيزيه كه روي ميزم خودنمايي مي كنه ... هر روز صبح هي به خودم قول ميدم كه امروز ديگه همشونو تموم مي كنم اما مگه وبگردي و ... ميذاره . البته زياد هم تقصير ندارم يه سري از كارا هنوز دستور نخوردند و بايد منتظر باشم . يعني تقريباً معلوم نيست چي ميشن ... يه جورايي قرارداداشون معلقن ... يه سري از كارا هم خب دارن خرد خرد انجام ميشن ... يه فايل pdf صد و بيست صفحه اي دارم براي ترجمه كه فقط 20 صفحه ش رو ترجمه كردم . خلاصه كلي كار ريخته سرم ... صبح اول وقت ، مدير محترم تماس گرفت كه 10 دقيقه بيا اينجا كارت دارم ... سر صحبت رو با كاراي انجام گرفته و در دست اقدام باز كرد و بعدشم گفت يه پروژه جديد گرفته ...( پروژه كه نه يه چيزي تو مايه هاي پروژه ) پروژه اي كه هيچ ربطي به كار اون نداره ... يه جورايي دوزاريم افتاد كه بايد يه خودشيريني ته قضيه باشه ... با كمال خونسردي گفتم : خب شما كه اين همه كار داريد براي چي قبول كرديد ؟ اونم با خونسردي بيشتر گفت : موندم توي رودرواسي ... ( با شناختي كه ازش دارم ميدونم با خود خدا هم رودرواسي نداره . پس همون احتمال خودشيريني به قوت خودش باقيه ... ) بعدشم گفت : من با مهندس ( مديريت كارخونه ) كه صحبت كردم نظرشون روي شما مساعد بود كه اين پروژه رو بدم به شما ... من : من ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! آخه اين هيچ ربطي به حيطه كاري من نداره و من اصلاً اطلاعي در موردش ندارم . گفت : مي دونم ، ميگم مهندس "س" هم كمكت كنه . فقط چون بايد زود جمع شه و مطمئن هم باشه ميسپارمش به تو . ميدونم كه مي توني ... گوش منم كه پره از اين تعريف و تمجيدهاي الكي و هندونه هايي كه فقط به درد همين زمستون ميخوره ... خدايا چه خاكي توي سرم بريزم ؟؟؟ مديران محترم ، آقايون گرامي ، سروران عزيز !!! لطف كنيد هر وقت ميخواهيد خودشيريني بفرمائيد و توي دل بالادستي جا باز كنيد فقط روي توانايي هاي خودتون حساب كنيد . متشكرم ... گاهي اوقات ميشه يه غم رو ديد و نديد ميشه شنيد و نشنيد ميشه حس كرد و نكرد ميشه هضمش كرد ميشه قورتش داد ميشه گذشت ... اما گاهي ، غم مياد و روي روحت خيمه ميزنه نه اينكه بشينه كنج دلت ، ميشه همه وجودت ... ديگه اونوقت نميشه ازش فرار كرد نميشه به روت نياري كه بغض داره خفت مي كنه اونوقت اگه تمام وجودت اشك بشه و بباره ٬ بازم يه دريا اشك کم میاری... پوچي تنها حسيه كه دركش مي كني انگار خالي شدي خالي از اميد تهي از خواستن بيزار از دل بستن ميدونم حال اين روزاي من حال عجيبي نيست بخصوص بعد از ٬ از دست دادن يه عزيز مي دونم اين روزا ميگذره ... و حتي خود ما يه روز از عزيزمون با يك " آه " ياد مي كنيم و ديگه هيچ ... ميدونم همه داشتن اين روزا رو ... ميدونم حالم خوب ميشه و دوباره ... اما ميخوام بنويسم براي روزايي كه با خيال پرواز خودمو به در و ديوار خواهم كوبيد ... ميخوام بنويسم براي روزايي كه فقط براي یک سراب خواهم دويد ... ميخوام بنويسم براي روزايي كه به خيال عشق دنيا رو چراغوني خواهم كرد ... ميخوام بنويسم كه... دنيا پوچه زندگي پوچه عشق پوچه خواستن پوچه بودن پوچه نبودن پوچه نفس پوچه عمر پوچه فردا پوچه آينده پوچه با خاطره هايت نفس خواهم كشيد ... سهم ما از تو ٬ یک دنیا خاطره قشنگ ... خداحافظ فرشته مهربونم ... خداحافظ شمیم خوبم ... خداحافظ ... دیروز پسر دو سالت ٬ ایلیا ٬ منو با تو اشتباه گرفت ٬ و چه آروم توی آغوش من خوابید ... هر وقت میام به دیدنت ... دلم بیشتر برای شنیدن قصه ی سیندرلا تنگ میشه ... دلم بیشتر هوس آتیش و سیب زمینی یواشکی می کنه ... دلم بیشتر هوای گریه های بچگی رو می کنه وقتی امید و مجید عروسکمون رو قایم می کردند ... دلم میخواد مثل اون موقع ها ٬ موقع رفتن خودمو به خواب بزنم ... ولی دیگه بابای خوبم نیست که یواشکی در گوشم بگه : من که میدونم خودتو زدی به خواب تا بغلت کنم ... و من هم یواشکی بگم : نه خودمو زدم به خواب که پیش شمیم بمونم . میشه بمونم؟ و اینطوری تمام شب با هم بیدار باشیم ... نمیدونم الآن که خوابیدی به چی فکر میکنی ؟؟؟ اما می خوام بدونی من و شادی و فرشته و امید و مجید و حامد منتظریم تا تو دوباره چشماتو باز کنی و خاطره هامونو با هم بسازیم ... به حرمت تمام خاطره های بچگیمون زود خوب شو ... برای اینکه نشون بدم چقدر روشنفکرم اومدم به پرسپولیسیا تبریک بگم . الهی که .... باز حداقل خوبیش به اینه که بازی یه برنده داشت ... آخ الآن دیدن داره حال و روز آقا خوش تیپه . با اون تعصبی که اون داره روی تیم استقلال... امروز هيچي واسه گفتن ندارم ... ناخنام فرنچه ، پس نميشه در مورد رنگ لاك گفت .... لباس فرم پوشيدم ، پس حرفي در مورد مدل لباس نميشه زد ... يه روز تكراريه مثل هر روز ... ديروز دوست جون تماس گرفت و يه ۱۰ دقيقه اي صحبت كرديم . همه چي رديف بود غير از اينكه كلي بيخوابي كشيده بود و از بس آدمهاي كوتاه و چشم تنگ ديده بود كلي حس خوش تيپي بهش دست داده بود ... ( الهي من قربون تيپت برم كه هر جاي دنيا بري تكي ... ) ديشب خيلي بد خوابيدم و فكر كنم امروز از دنده چپ بيدار شدم ... ديگه ... همين ... بعداْ نوشت اساسی : ااااااا ( همش با کسره ) ٬ بعضیا چه خوششون اومده من گفتم از دنده چپ پا شدم . هی راه و بیراه گیر میدن که تو همیشه همینطوری هستی ... و حالا قاط نزده ت اون بوده ببین قاط زده ت چیه و ... من بیچاره که همیشه ماهم ... بابا من همیشه خوبم ... باور کنید ... حالا یه امروز صادقانه گفتم حس و حال ندارما ... چه آبرویی بردن از ما ... ولی حالا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون قاطم نزنم مالی نیستم .... هر ۲۴ ساعت يه بار مياد يه پست ميذاره و آخرش هم با قرمز مي نويسه " دل من عاشق دلتنگي شده ... " من كه هر وقت ميخونم نمي فهمم بالاخره عاشق شده يا دلتنگ شده ؟ ولي الآن فقط اينو مي فهمم كه " دل منم عاشق دلتنگي شده " " تد " خوشگل من داره ميره يه سفر ۱۰ - ۱۵ روزه با اين كه هميشه ازش دورم ولي اين دفعه دوريش بيشتر حس ميشه ... هنوز نرفته دلم هواشو كرده ... حالا تا برگرده من به كي گير بدم ؟ به كي غر بزنم ؟ . . . - ... + ... - چي دوست داري برات بيارم از اونجا ؟ + هيچي ... - چرااااااااااا ؟ + آخه هر چي بخواي بياري عينش اينجا هست ديگه ... همه فروشگاه ها پره از جنساي چيني ... - باشه . پس قول ميدم خودم رو صحيح و سالم واست برگردونم . خوبه ؟ + آخ آره . فقط خودت عينت هيچ جا پيدا نميشه ... - ... + ... امروز دوست دارم چشمامو ببندم و عميق نفس بكشم ... ميخوام حسابي هوا به سلولاي بدنم برسه تا حس خوش ديروز هميشه تازه بمونه ... امروز بازم دوست دارم داد بزنم و بگم : " كاش امروز ديروز بود ... كاش هر روز مثل ديروز بود ... " اما نميدونم چرا روم نميشه ... ديروز رفتم دكتر . بخاطر زانوم . ديروز اولين باري بود كه از دكتر رفتن و مريض بودن از اعماق وجودم لذت مي بردم... آخه دوست جونم باهام بود ... تشخيص دكتر همون پارگي رباط داخلي پا ... سه ماه استفاده از زانوبند ... كاش ميشد هر روز رفت دكتر ... دوست دارم بيشتر از جونم ... الآن اگه بگم فارسي وان همه ميگن " وااااااااااااي بازم فارسي وان " اما باور كنيد من عاشق سريال " آشنايي با مادر " م آخه دوست جون من شباهت عجيبي با شخصيت " تد " داره ... از ديروز صداش ميكنم "تد"... ساعت ۲۰ ... يه عالمه خستگي از يه روز كاري طولاني ... زيباترين حس زندگي ... روزگارم نمي تونه ديگه تو رو از من بگيره آخــه اونم مــيدونه نفسم به نفس تو گيره Remember to take every opportunity to inject some passion into your relationship It will do wonders for body and soul يادت باشد كه از هر فرصتي براي تزريق شور و اشتياق به رابطه ( عاشقانه ات ) استفاده كني اين كار براي جسم و روحت شگفتي مي آفريند ديشب داشتم فكر ميكردم كه به قول يكي از دوستان چقدر ديگه از عشق بگم ؟ بسه ديگه ... چند وقته هر چي ميخوام بگم و هر چي ميخوام بشنوم ، همش شده : اون ... اون ... اون ... امروز ميخوام براي يكبارم كه شده ديگه از اون نگم ... ميخوام از خودم بگم ... از ندا ... نداي واقعي... اوني كه توي وجودمه ... از خود خود خودم ... از خودم ؟ ... خودم ... خودم ... خودم ... خب خودم ... خودم وقتي كه اون هست ديگه انگار دنياش هيچي كم نداره ... وقتي كه اون هست انگار همه چي رنگ عشقه ... انگار دريا عاشقه ... زمين عاشقه ... آسمون عاشقه ... خودم وقتي كه اون نيست ، ميميره ، از بين ميره ، پژمرده ميشه . انگار يه چيزي گم كرده ... انگار يه چيزي نيست ... آره وقتي اون نيست ، خودم يه چيزي نداره ... انگار هوا نداره ... انگار ديگه نميتونه نفس بكشه ... نه فایده نداره ... ديگه نميشه از اون نگم ... دیگه شده خود خودم . پوست و خونم . مغز استخونم .تموم وجودم ... نه ، فقط يك ساعت ... نه ، فقط يك دقيقه ... نه ، فقط يك ثانيه ... مال خودم باشم و به تو فكر نكنم ... دوست دارم بيشتر از جونم ... بعداً نوشت ۱ : حسين جان تولدت مبارك ... بعداً نوشت ۲ : شديداً احتياج دارم كه يه ساعت مچي مردونه ترجيحاً مارك سواچ بخرم . لطفاً راهنماييم كنيد . مدلاشو ميخوام ... ميگن تو عادلي و همه كارات از روي حكمته ... ميگن يه برگ از درخت نمي افته مگر اينكه تو بخواي ... ميگن تو خيلي مهربوني ... ميگن لازم نيست بشينم و داد بزنم و با تو صحبت كنم ، چون تو ... چون تو همه چيز رو ميبيني و ميشنوي ... ميگن چون و چرا تو كار تو كفره و عاقبتش قهر تو ... اما من امروز مي خوام داد بزنم و بگم من يه چيزي ديدم كه تو نديدي خدايا تو نديدي ... گوش كن ... من يه چيزي شنيدم كه تو نشنيدي ... چون اگه ديده بودي و شنيده بودي محال بود با همه مهربوني همينطوري ساكت و بيصدا فقط از اون بالا نگاه كني ... خدايا من دختر زيبايي رو ديدم ، كه ديگه چهره معصومش روي تخت بيمارستان شناخته نميشد ... دختري كه جز تو رو صدا نكرد ، جز تو رو نشناخت و جز تو دوستي نداشت ... خدايا من صداي ضجه طفل دو ساله اي رو شنيدم كه آغوش پر مهر مادر رو فرياد ميكرد ، اما مادرش حتي توان شنيدن صداش رو هم نداشت ... خدايا من سيلاب اشك پدري رو ديدم كه هر ثانيه و هر آن آرزوي مرگ مي كنه تا دختر معصومش رو توي اين حالت نبينه ... خدايا من قلب شكسته مادري رو لمس كردم كه بزرگترين آرزوش اينه كه دخترش يه بار ديگه چشم باز كنه ... خدايا من دستاي گرم برادري رو حس كردم كه ياراي رها كردن دست خواهرش رو نداره به اميد اينكه گرمي دستاش حال اونو بهتر كنه ... خدايا من عجز رو توي چشماي دكتري ديدم كه دستاش مرهم درد خيلي ها بوده اما حالا كه نوبت همسرشه فقط منتظر معجزه ست ... خدايا معجزه كن لطفاً زود باش چون ديگه داره براي معجزه هم دير ميشه ... پ.ن : شميم ، دختر خاله نازنينم ، تومور مغزي داره و حالش اصلاًخوب نيست . لطفاً براش دعا كنيد ... يه روز نبودما ببين چقدر حرف دارم واسه گفتن ... خب اول : از همتون ممنون كه پ.ن پست قبلي رو اين قدر خوب خونديد و همتون قهر كرديد . حالا براي آشتي هم كه شده بايد يكي يكي بيام توي وبلاگاتون و بعد از كلي بوس و بغل با همتون آشتي كنم . فقط خواهشاً يه اين دفعه رو زنونه مردونه نكنيد كه اصلاً حال نميده ... دوم : يكي از آرزوهاي ديرينه من در شرف تحققه اما نمي دونم چرا اصلاً حال خوبي ندارم ... سوم : امروز تولد يكي از بهترين هاي بلاگفاست . يكي از اونايي كه بودنش به همه دلگرمي ميده و نبودنش ... زري خوبم ، يه دنيا دوست دارممممممممممممممممم تولدت مبارك ... پ .ن تكراري : تا حالا شده كسي رو از جونتون بيشتر دوست داشته باشيد ... من دارمممممم ديگه ؟ همين ... یه چیز دیگه : آقا خوش تیپه الآن اومد اینجا وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای اگه بدونین چه تیکه ای شده لامصب يك پست بسيار خردمندانه لطف كنيد هر وقت توي رانندگي خواستيد كل بندازيد ... هر وقت عشقتون كشيد دست فرمونتون رو به رخ راننده هاي بدبخت ديگه بكشيد ... هر وقت توي يه خيابون شلوغ و پر ترافيك دلتون خواست پاتونو تا آخر روي پدال گاز فشار بديد و لايي بكشيد ... اگه توي سرعت بالا يه بچه پريد جلوي ماشين يا مثلاً يه سرعت گير بود كه مجبور شديد ترمز كنيد ... بعد اونوقت ، اگه عروسكي كه پشت ماشينتون چسبونديد ، افتاد ... حتماً توي يه فرصت مناسب نگه داريد و اون عروسك ، كه يه جورايي نشونه شناسايي ماشينتونه ، رو بذاريد سر جاش ... آخه ... همه كه مثل من با هوش نيستن كه توي سيم ثانيه شماره پلاكتون رو حفظ كنند و سه سوته پيداتون كنند ... بازی دوم رنگی : ( به دعوت دوست تازه برگشته شکلاتییییییییییییییییییییییی ) رنگ : صورتی یا شایدم سفید برفی . اون یکیشم : پ.ن :من امروز نیستم . کامنتا رو فردا جواب میدم .لطفاْ کسی قهر نکنه ... بالاخره آقا خوش تيپه از مأموريت برگشت و بعد از 26 روز ، ديروز چشممون به جمالشون روشن شد ... چه ميكنه اين آب و هواي ايتاليا با آدم ... سوغاتي يه كيف ماركcase logic گرفتم . يه سوتي هم دادم كه خيلي بد شد ... راستش از وقتي شنيدم اومده هر ثانيه يه بهونه ي جديد به مغزم مي رسيد كه زنگ بزنم و به بهونه ي اون بهونه صداش رو بشنوم ، اما پشيمون ميشدم ... ديروز ميخواستم وانمود كنم كه خبر نداشتم اومده و بخاطر همين زنگ نزدم ، اما ميدونست كه ميدونم ... خيلي بد شد ... اين اصلاً ربطي به بالايي نداره ... چهارشنبه جواب MRI زانوم رو برام فرستادن . ديروز صبح كه نبودم . عصر كه برگشتم رفتم پيش جناب دكتر . جواب MRI را يكبار از چپ به راست و يكبار از راست به چپ مطالعه فرمودند . عكس ها رو هم سه چهار مرتبه بالا و پايين و اينور و اونور نمودند و با لحني گله آميز فرمودن : نخير . اين پارگي MCL ( رباط داخلي پا ) رو نشون ميده ولي معاينات بنده پارگي مينيسك نشون ميده . بنظر شما آقاي دكتر ما بيشتر مي فهمه يا MRI ؟؟؟ براي هفته ديگه برام يه وقت گرفتن از فوق تخصص زانو . ببينيم حق با دكتره يا MRI !!! مراتب نوع و شدت بيماري اينجانب متعاقباً اعلام خواهد شد ... امروز خيلي درگيرم فردا كه بيام يه قالب خوشگل انتخاب مي كنم قول ميدم ... ساعت ۱۵:۴۰ است . دارم میگردم دنبال یه قالب خوشگل اگر روشن انتخاب کنم باید ۴ ساعت روش کار کنم تا نوشته هام رو تیره كنم ... ساعت ۱۷:۰۰ . آخيشششششششششششششششششش بالاخره انتخاب كردم چطوره ؟ با عرض معذرت از تمام دوستاني كه درخواست رنگ روشن داده بودند . من از اين خوشم اومد ... دیشب یه مهمون داشتیم . یه دوست خانوادگی ... یه آقایی از یه خانواده تحصیل کرده و البته میلیاردر ... ( اینو گفتم که بفهمید ما چقدر مهمونامون آدم حسابی ان ... ) تحصیلاتشون رو تا کارشناسی توی مالزی تموم کردن و ارشدشون رو از انگلستان گرفتن ... انگلیسی و ایتالیایی رو فول حرف می زنن ... اگر یه کم قدش بلندتر بود جزء خوش تیپ ترین آدمای روی کره زمین میشد ... اما نکته جالب توجه اینجا بود که تا سریال ویکتوریا شروع شد گفت : خب ٬ همه ساکت من می خوام ویکتوریا ببینم !!!!!!!!!!!!!! ای خداااااااا . اینم از قشر تحصیل کرده و با فرهنگ جامعه ما ... بعداْ نوشت : بالاخره به همت و کوشش چشمگیر دوست خوبم " شمعدونی قرمز " منم می خوام بازی کنم . . . . فیروزه ای ... . . . ای خدا عجب بازیه باحالیههههههههههههههههههههههههههههههههههه با پوزش از کلیه آقایون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالشو ببرررررررررررررررررررر![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

